تبليغاتX
bahman22

 سوسكه به خودش نارنجك ميبنده، ميره زير دمپايي!

+ نوشته شده توسط big boss در یکشنبه 6 آذر1384 و ساعت 4:49 بعد از ظهر |
چشمهاش ...تو نگاه اول توجه جلب مي كرد ...حالتي تو نگاهش بود. ..عينك باعث مي شد نتونم ببينمشون با اين وضوح...يه عينك نيم بيضي با قاب مشكي ...ظاهرشو(با اون چادر مشكي) مسنتر مي كرد و جدي تر ...فكر نمي كردم چشمهاش اينجور باشن ...گاهي صاف بودن...مي درخشيدن...شيطنت آميز!(بخصوص موقع لبخند!)گاهي هم - مثل حالا-كدر...خسته ...گمان مي كنم با قطره اشكي در حال شكل گيري ...همه چيزش از اونجا نشات مي گرفت ...تمام تغييرات فكريش آن لاين ميومد تو نگاهش (گاهي باورم ميشه ...كه چشمها دروغ نمي گن ...كه آيينه ي روحن...دارم مي بينم!!!)...نمي دونم چه مدت بود كه داشتم نگاهش مي كردم.. نگاهشون مي كردم ...ديدم ...تغييرو ديدم... رگه اي از ترديد و تو چشماش ديدمو اخم!...عينكشو گذاشت ...روشو برگردوند و مشغول كارش شد ...من ولي... نتونستم...بايد منم از اتافق مي رفتم بيرون ولي نرفتم ...همونجا وايسادم و همينجور نگاه كردم ...برگشت ...جادوباطل شد...شده بود همون ادم قبلي :”پس شما اينو هم بدين به آقاي {..}...فعلا“...همين! */يه جورايي خيالم راحت شد!

+ نوشته شده توسط bahman در یکشنبه 6 آذر1384 و ساعت 10:15 قبل از ظهر |
تصاویری از جشن عروسی مس... و x در مشهد


+ نوشته شده توسط bahman در یکشنبه 6 آذر1384 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |

اولین بار : دیدم . قلبم تپید . خواستم . تردید کردم . ترسیدم . سکوت

کردم . نفهمید . شکستم . نگریستم . فراموشش کردم .

دومین بار : دیدم .قلبم تپید .سریعتر از بار اول .خواستم .تردید کردم 

سکوت نکردم . گفتم . نخواست . نفهمید . گریستم . فراموشش کردم

سومین بار : هنوز ندیدم . تا قلبم بتپد / بخواهم / بترسم یانترسم /

 سکوت کنم یا بگویم / بخواهد یا نخواهد /  بشکنم / بگریم  . . . .

 

ولی از قدیم هم گفتن تا سه نشه بازی نشه . تا ببینیم

این سه  تو تقدیرما چه شکلی از آب در میاد .

 

نکته کنکوری ۱ : زمان بهترین داروی فراموشی واسه غم و

غصه هامونه .باور کنین .

نکته کنکوری ۲ : دوست داشتن هیچوقت اشتباه نیست . باور کنین


 

+ نوشته شده توسط bahman در یکشنبه 6 آذر1384 و ساعت 10:0 قبل از ظهر |

مرسی حافظ!

شعر از :

یوزپلنگان...

+ نوشته شده توسط bahman در یکشنبه 6 آذر1384 و ساعت 9:56 قبل از ظهر |

 

در دانشگاه زابل یک مسابقه جالب برگزار می شود از علاقه مندان دعوت می شود که در صورت داشتن استعداد لازم حتما در این مسابقه شرکت کنند. جایزه هم داره!


+ نوشته شده توسط bahman در یکشنبه 6 آذر1384 و ساعت 9:46 قبل از ظهر |

خاطره ی حرفای کسی که دوسش داشتی هميشه با ادم می مونه ولی حيف....

احساس میکردم قلبم داره اتش میگیره

حرفاش توی مغزم می پیچید

یاد اوری حرفاش چنان اتشم میزد که گلوم میسوخت پشتم میلرزید و وحشترده زیر اوار غمش له میشدم اینبار از خودم هم متنفرم و زیر اوار راه فراری نمیبینم

چطور ان همه زیبایی و محبت اسیر زندان سرد شد و با بی تفاوتی خاموش شد

نفهمیدی چطور قلبم پاره پاره شد و دم نزدم


 

+ نوشته شده توسط bahman در شنبه 5 آذر1384 و ساعت 9:38 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 12:56 بعد از ظهر |

یکی از خوشگلای دانشگاست. خ ۵۴


+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 12:55 بعد از ظهر |

بدنساز دانشگاه زابل

+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 12:49 بعد از ظهر |

آقايان پاسخ مي دهند!!

برخي خانم ها مثل چي هستند ؟

خانم ها مثل راديو هستند :

هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي

شنوند.

 

خانم ها مثل شبکه اينترنت هستند :

از هر موضوعي يک فايل اطلاعاتي دارند.

 

خانم هامثل چسب دوقلو هستند :

اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را

بريد.

 

خانم ها مثل موتور گازي هستند :

پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت

 

خانم ها مثل رعد و برق هستند :

اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.

 

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند :

اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.

 

خانم ها مثل موبايل هستند :

هر وقت کاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.

 

خانم ها مثل گچ هستند :

اگر چند دقيقه مدارا کنيد آنچنان سخت مي شوند که هيچ

 شکلي نمي گيرند.

 

خانم ها مثل کنتو ر برق هستند :

هر از چند سالي يکبار سن آنها صفر مي شود.

 

خانم مثل فلزياب هستند :

هرگاه از نزديکي طلافروشي رد مي شوند عکس العمل

نشان مي دهند.

 

خانم ها خيلي زرنگ هستند :

آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را

گرفتند.


+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |


+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 12:39 بعد از ظهر |
*يه روزبه تركه ميگن برو روزنامه ايران بخر ميره با خر بر ميگرده ميگن چرا خر اوردي ميگه ايران نداشتن به جاش همشهري خريدم

*دختره به پسره ؟
عطر گل ياس ... اسمم ثرياست ....

پسره
گوز در هوا پخش شد ... اسمم علي بخش شد

*يه بار يه زن ومرد رشتي پيش هم خوابيده بودند نصف شب مرد تشنش ميشه به زنش ميگه جاي منو بگير تا من آب بخورم
بيام؟؟؟

*تركه ميره آنتاليامي پرسن چطور بود؟ميگه قديما لباس خانمها دو تيكه بود الان سه تيكه شده ميگن چجوري؟ميگه:كلاه,عينك,دمپايي.

 

+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 12:37 بعد از ظهر |

پديده‌ای به نام گوز

اين بوفه دانشگاه ما اخيراً خيلی داره به خودش می‌رسه. يک روز اومديم ديديم پيتزا داره ! فرداش يک چيز ديگه و همين جور ابتکار زدند تا رسيدند به يک چيز فوق‌العاده . يک اطلاعيه زدند که : نسکافه و لوبيای گرم موجود است !!! جوری نوشتند که انگار بايد با هم بخوريشون ! به نظر من خوردن لوبيا در دانشگاه آن هم در زمستان و رفتن به کلاس‌هايی که هم سوراخ‌هاش بسته هست اصلاً کار عقلايی نيست !!! برای همين امروز وقتی دوستم که اغلب با هم هستيم خواست لوبيا بخوره شديداً ممانعت کردم ولی نشد که بشه و او خورد !


 

 گذشت و بعدازظهر شد. از کلاس که اومديم بيرون هر دو نياز به رفع حاجت پيدا کرديم. من که وضعيتم قرمز بود سريع‌تر رفتم و اون هم پشت سر من اومد ! مشغول انجام عمليات والفجر بودم که ديدم از دستشويی بغل يکی يک آهی کشيد . با خودم گفتم اين دوست ما چقدر تحت فشار بود. که يک نفر يک چيزی در کرد و صدايش ما را نوازانيد !! با خودم گفتم اين ديگه نتيجه لوبيا چيتی از قم هست ولی تعجب کردم که قبلاً با هم از اين تريپ‌ها نداشتيم که بينمون اين چيزها طبيعی باشه. پشتش باز هم يک صدای آه اومد و دوباره ... . اومديم بيرون ديدم دوستم اومده بيرون و در حال شستن دست هست. من هم مشغول شدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ولی با کمی روانشناسی کاملاً مشخص بود که اون هم داره وانمود می‌کنه که اتفاقی نيفتاده ! داشتيم می‌رفتيم بيرون که دوباره اون صدای آه اومد ! چشمام از حدقه در اومد که اون صداها از جانب دوستم نبود. بهش نگاه کردم و ديدم اون هم چشماش داره از حدقه درمياد ! به راحتی می‌شد حدس زد اون هم فکر می‌کرد که صداهای گوش نواز از جانب من بوده ! سريع اومديم بيرون چون طبق قاعده بعد از هر آه طرف يک گوز هم در می کرد ! ;)


 

 اين جوری بود که جفتمون ديگه پاره شديم از خنده و با ياد آوری اون افکار بيشتر پاره می شديم . جالب ترين قسمتش اين بود که هر دو فکر می‌کرديم طرف مقابل اين عمل رو انجام داده و هر دو هم می‌خواستيم به روی خودمون نياوريم و ... . تا آخر روز هم کارمون شده بود شبيه سازی اون صداهای انصافاً جالب. يک آه و بعدش ... به صورت متناوب !
 

+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 12:24 بعد از ظهر |

چیه؟ فکر کردی منظور من تو هستی؟  اشتباه کردی جانم


+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 2 آذر1384 و ساعت 11:51 قبل از ظهر |

با تو نبودم! چیه یهو جو می گیردت!

+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 1 آذر1384 و ساعت 12:16 بعد از ظهر |

این عکس زمانی جالب است که کلید ctrl را به همراه A فشار دهید


+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 1 آذر1384 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |

تو به من خندیدی

 

و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه

 

                                           سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

 

و تو رفتی و هنوز

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گامهای تو تکرار کنان

 

می دهد آزارم

 

 و من اندیشه کنان

 

غرق این پندارم

 

                       که چرا

 

                                 خانه ی کوچک ما

 

                                                           سیب نداشت

+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 1 آذر1384 و ساعت 11:57 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 1 آذر1384 و ساعت 11:31 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 1 آذر1384 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 1 آذر1384 و ساعت 11:19 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 1 آذر1384 و ساعت 11:18 قبل از ظهر |