تبليغاتX
bahman22
کسی که با اعمال خود بهترین دوستم حمید را به

نابودی کشاند و واژه بی غیرت را برای او بر جای نهاد

و این هم کسی که به من گفت:

 تو از کدام روستا آمده ای

+ نوشته شده توسط bahman در یکشنبه 14 اسفند1384 و ساعت 12:41 بعد از ظهر |

عکسی از کوماندو کمیته انضباطی دانشگاه زابل

+ نوشته شده توسط bahman در یکشنبه 14 اسفند1384 و ساعت 12:24 بعد از ظهر |

 مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز

 رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در

 آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي

 دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان

 در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين

 گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي،

گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در

 پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش

 چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد

 و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد

 از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در

 پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاه

ر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده

بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز

 کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از

بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن

 و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه

 موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

+ نوشته شده توسط bahman در شنبه 13 اسفند1384 و ساعت 8:32 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط bahman در شنبه 13 اسفند1384 و ساعت 8:29 بعد از ظهر |

doosti mesle istadan rooye cimane khise

.harchi bishtar bemooni raftanet sakhtar

mishe

va agar rafti jaye pahat baraye hamishe be ja

mimoone

 

+ نوشته شده توسط bahman در شنبه 13 اسفند1384 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |
غرورت را به خاطر دل کسي که

             دوستش داري بشکن ولي

                        هيچ وقت دل کسي را

                                که دوستش داري به خاطر    

             غرورت نشکن.....

+ نوشته شده توسط bahman در شنبه 13 اسفند1384 و ساعت 8:16 بعد از ظهر |
لطفا اگر در مورد وبلاگ نظر دارید

در محیط دانشگاه مطرح نفرمایید

 فقط در وبلاگ نظر بدهید.

خانم ع،ز

+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 3:10 بعد از ظهر |

پسر : دوست دارم

دختر : خفه شو

پسر :عاشقتم

دختر : خفه شو

پسر : میمیرم واست

دختر : خفه شو

پسر : فدات شم

دختر : خفه شو

پسر : نوکرتم و خاک زیر پاتم

دختر : خفه شو

پسر : زنم میشی

دختر : جدی میگی ؟

پسر : خفه شو

دخترها در وسط مطلب

دخترها بعد از خواندن

پسرها در وسط مطلب

پسرها بعد از خواندن

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 2:34 بعد از ظهر |
 

                             

بعضی ها فکر می کنند ما پسر ها عاشقیم

ولی نمی دونند که ما عاشق ... هستیم

 

+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 2:33 بعد از ظهر |
                              این هم عاقبت عاشقی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |

تا آنجا که یادم می یاد اولین جلسه ریاضی بود که فکر کنم

 کلاس ما با نقشه برداری یکی بود. خلاصه کلاس کوچیک بود

 و جای همه نبود به همین خاطر شماره کلاس تغییر کرد. ما

هم به واسطه اینکه ترم اولی و یه جورایی ...بودیم(خاک توی

 اون سرت) داخل سالن ایستادیم و داشتیم به دیگران اعلام

می کردیم که کلاس رفته طقه چهار.در همین هنگام بود که یکی

از ... آمد و ما هم بهش گفتیم. طرف فکر کرد که کلاس کاریش از

ما بالاتره و به همین خاطر گفت:« برو بچه ما با شما کلاس نداریم

 بچه های ما توی کلاسند.» ما هم گفتیم حرف شما درسته بابا

شما دیگه کی هستین. بعد از مدتی طرف اومد و در حالی که

 داشت از خجالت آب می شد باز هم از رو نرفت و گفت:«کیفمو

فراموش کرده بودم هرهرهرهر .» خندید و رفت. تا اینکه امروز

 دوباره همون طرف اومده و میگه شما چرا در مورد دخترا این قدر

مطلب نامربوط می نویسید.دیگه نبینم که چیزی بنویسید. ما هم

گفتیم که ...

آخ خانم مگه چی گفتم.

بابا بی خیال بعد می گویید در مورد دخترا بیشتر بنویس آخه مگه

 شما ته کفش اونارو نمی بینید.


+ نوشته شده توسط bahman در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 2:22 بعد از ظهر |
                                     من عقابم ها ها ها !!!!!!!!!!................
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 8 اسفند1384 و ساعت 4:51 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 8 اسفند1384 و ساعت 4:20 بعد از ظهر |
1.jpg
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 8 اسفند1384 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |