وقتی که از دانشگاه می آمد خوابگاه بسیار ناراحت بود .
به کسی چیزی نمی گفت ولی تماما نواری از فحش بر
زبانش بود و با خود تکرار می کرد.
شبی از شب ها ، جلوی درب خوابگاه نشسته بود و شدیدا
داشت فکر میکرد. ما هم دل به دریا زدیم و رفتیم کنارش
نشستیم و سر صحبت باز کرده و بعد از اینکه حسابی روی
مخش کار کردیم به صحبت اومد و تمامی ماجرا را برام تعریف
کرد. من که دلم به شدت به حالش سوخت، بیچاره. اون
بدبخت فکر کرده بود که دخترای توی دانشگاه هم مثل
دخترای محله بسیار ساده لوح هستند (بلانسبت بعضی ها)
و به راحتی می شه اونا رو گول زد ولی نه اون اشتباه کرده
بود زیرا اون روی کسی دست گزاشته بود که خودش به
تنهایی ده تا مردو حریف (ای ول ).
دختر آمده پیش این بدبخت و بهش گفته من امروز با فلانی
صحبت کردم از نظر شما که مشکل نداره ، من امروز با فلان
نفر پشت سایت نشستم مشکلی که نداری ، من امشب
با یارو می خوام برم سینما حرفی داری ، تو نباید با دختر
دیگری صحبت کنی فهمیدی و اون بیچاره هم که تازه کار بود
تمامی وجودش در عشق به هما می سوخت فقط می گفت:
هرچی شما دستور بدید ، بله عزیزم.
من که می دانستم این دختر کیست و چه کاره است به او گفتم
تا ...ت نرفته دست بکش و او نیز ...
هما همان کسی بود که روز اول دانشگاه سر کلاس ریاضی با
من جر وبحث کرد و دماغش سوخت(آخ جون چه حالی داد).
او بخاطر عشقش غذا نمی خورد.
+ نوشته شده توسط bahman در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 و ساعت
3:11 بعد از ظهر |