چندی پیش که در زوایای خسبگاه داخل شدم جمعیتی دیدم در پریشان حالی و درماندگی . و چون در احوال ایشان دقیق گشتم اینان را جمعیتی عاشق یافتم که بد عاشق .هرکدام بر گوشه ای خزیده و به صراطی شده بود تا شاید دمی از درد عشق را بکاهد . یکی بر صراط دود شده بود و دیگری بر صراطی دیگر !!! . من چون نیز در زمره ایشان گشتم ناغافل عاشق شدمی و خود آگاه نه . و اینگونه بود که ما نیز بر خرقه عاشقان شدیم . حال وقت آن بود که خود را بنمایم که چکاره ام . کسی را نشان کرده تا وی را عاشق شوم . فردای آن روز طیلسان بر تن کرده و به پیشگاه وی رفتمی تا از وی جزوه بستانمی . سینه را سپر کرده و به پیش رفتم و او را گفتم که جزوه فلان درس را خواهم . گفتا : مرا جزوه کامل نبوده و جزوه فلانی کامل و تو را بهتر آن است که جزوه وی را بستانی . گفتم : حال این درس را بی خیال گشته و جزوه آن درس دگر ده . گفت : از استاد آن درس مرا خوش نیاید و جزوه وی ننوشتمی . گفتم : آن را نیز بی خیال ... و هنوز بقیه اش اندر دهانم بود که گفت : عذر همی خواهم مرا کاری پیش آمده تا روان شوم ، تابعد . ومن دست از پا دراز تر ، خوار گشته و به زاویه خویش در خسبگاه خزیدم تا فکری بیندیشم ! پس از رای طولانی که با خویش زدمی به زمره دودیان پیوستمی . و چنین بود که آن لیلی مرا چنین بیچاره کرد و شاعر علیه الرحمه در این مواقع می فرماید :
سپه سالار عاشق کش ، تویی در مذهب و کیشم

